Sunday, January 29, 2017

مرده شورت ببرد



شود آنروز که ایران لب گورت ببرد  /  مرده شورت ببرد
نروی مشت و لگدها که به زورت ببرد  /مرده شورت ببرد
شود آنروز که رسم و ره و آیین تو را  /  مذهب و دین تو را
به دل شعله آتش به حضورت ببرد /   مرده شورت ببرد
برسد صبحدمی در گذر از شام عبوس / از پس بانگ خروس
داخل سطل زباله که سپورت ببرد   / مرده شورت ببرد
رقص و موسیقی و شادی همه در میهن ما  /  جای اندوه و عزا
وحشت و دلهره در راه عبورت ببرد  /  مرده شورت ببرد 
مهربانی بدرخشد به شب تار و سیاه  / مثل خورشید پگاه
از سر فرش زمین رسم شرورت ببرد  /  مرده شورت ببرد
درِ هر میکده را رقص کنان باز کنند  /  ساز و آواز کنند
ملت من به جهنم به سرورت ببرد  /  مرده شورت ببرد
غرش شب شکن شیر زن ایرانی  / در شب توفانی
گیسو افشانده رها باد غرورت ببرد  /  مرده شورت ببرد
به کجا شیخ پتیاره کجا بگریزی  /   با همه خونریزی
پشم و ریشت کف میهن به تنورت ببرد  / مرده شورت ببرد
خنده مردم غمدیده و دربند و اسیر  /  بی غل و بی زنجیر
 در سراشیبی تاریک قبورت ببرد  / /مرده شورت ببرد

مهدی یعقوبی

Tuesday, November 1, 2016

تصور کن نمی شد انقلابی



تصور کن نمی شد انقلابی
وطن از دست اینها فاضلابی
تصور کن که ملاهای امروز
به  آن شکل و شمایل های مرموز
همانهایی که ایران را ربودند
در آب و خاک ما اکنون چه بودند!؟ 

جناب جنتی با آن مقامش
که عزرائیل می ترسد زنامش
چه شغلی میهن زیبایمان داشت
کسی او را که آدم هم نپنداشت
جناب شیخ پشم الدینِ مصباح
همان معروف در عالم به تمساح
سرش در آخوری در حوزه مشغول
در احکام حدث یا  غائط و بول
جناب حاتمی با آنهمه پشم
نماز جمعه ها دائم که در خشم 
به آن ترکیب زشت و صورت زرد
به جز عرعر سر منبر چه میکرد
جناب سیدعلی وافور در دست
کنار منقلش هر روز و شب مست
میان کوچه ها اندر گدایی 
به فال قهوه  و مشگل گشایی
جناب کوسه اکبر خان قاتل
به آن عمامه خون با اراذل
رخش را روز و شب شش تیغه میکرد
مساجد دختران را صیغه میکرد

میان جامعه انگل که بودند
در اعماق لجن ها می غنودند
سراسر نکبت و جهل و نباهی
عزا و ناله و مرگ و سیاهی
به چشم دیگران جز شر نبودند 
به قدر و ارزش یک خر نبودند

مهدی یعقوبی



Monday, October 3, 2016

بهشت ایران شود ملا نباشد



حسابش را بکن عظما نباشد
کسی موی دماغ ما نباشد
ریا در مملکت پیدا نباشد
کمرها از ستم دولا نباشد
عزا هر روز و شب بر پا نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

حسابش را بکن مردم همه شاد
شود در میهنم موسیقی آزاد
رها گیسوی دخترها که در باد
نباشد سرخری چون گشت ارشاد
دعاخوانی پی حلوا  نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

عزاداری شود ممنوع ممنوع
زمین خواری شود ممنوع ممنوع
زن آزاری شود ممنوع ممنوع
ستمکاری شود ممنوع ممنوع
کسی اندر پی یغما نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

ببارد از زمین و آسمان عشق
طنین نغمه در هر آشیان عشق
شود آیین و مذهب هر کران عشق
وزان در سینه ها تا جاودان عشق 
مکلاهای مد بالا نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

جهنم یا بهشت اکنون به پول است
بهر سویی که آخوند فضول است
در این میهن ریاکاری اصول است
همه مردانگی اندر دودول است
به جز عرعر به منبرها نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

شده معیار زنها در بکارت
جنایتکارها اندر صدارت
غل و زنجیر شیران در اسارت
به خون غلتیده آزادی کنارت
غم نان چهره ای پیدا نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

حسابش را بکن روز که گلفام
میان کوچه ها اشعار خیام
به نوشانوش مردم جام در جام
شود جوک چهره آیات عظام
الاغی روی دوش ما نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

حسابش را بکن هر خانه ای ساز 
زنان بی روسری در رقص و آواز
کبوترهای آزادی به پرواز
در میخانه ها هر کوچه ای باز
برای مرده خواران جا نباشد
بهشت ایران شود ملا نباشد

مهدی یعقوبی


Tuesday, August 2, 2016

تمام مشکلات از بد حجاب است




اگر در مملکت رنج و عذاب است
وگر اوضاع این ملت خراب است
تمام وعده ها نقش بر آب است
جواب حرف حق سرب مذاب است
تمام علتش در بد حجاب است

اگر کس حرف ملا را سراسر
به گوزی هم نمی گیرد به منبر
شده چرخ اتول دین که پنجر
به مثل خر که اندر منجلاب است
تمام علتش در بدحجاب است

اگر آید بلای ناگهانی
اگر لامذهبی گشته جهانی
وگر هر لحظه و هر دم گرانی
اگر هر خانه ای چنگ و رباب است
تمام علتش در بی حجاب است


جوانان بدحجاب ام الفساد است
همه فکرش به دنبال سواد است
زن عالم یک غلام خانه زاد است
خداوندا دل رهبر کباب است
تمام علتش از بدحجاب است

اصول دین ما در حقه بازیست
اساسش روز و شب بتخانه سازیست
خداوند کریم از ما چه راضیست
اگر هر خانه در ایران شراب است
تمام علتش در بی حجاب است

خرد شد چیره بر دین وای بر ما
شدست عمامه ننگین وای بر ما
رهایی رسم و آیین وای بر ما
مساجد خلوت و بی آب و تاب است
تمام علتش در بدحجاب است

الا ای شیخکان بانگی بر آرید
به کشتن دین خود را زنده دارید
سر ایرانیان بر نیزه کارید
وضو در خون ایرانی صواب است
تمام علتش از بدحجاب است

مهدی یعقوبی

من خانه مجانی دهم باز شما را



من خانه مجانی دهم باز شما را
در سبزترین منطقه هر گوشه دنیا
هر روز درِ منزلتان کلی هدایا
خواهم که کنم امت غمدیده که اهدا 
بی آنکه بفهمد که کسی یا شود حاشا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

سوگند که این وعده که از روده من نیست
از باد سر معده آسوده من نیست
وز پشم رخ زرد و تب اندوده من نیست
از فتنه عمامه آلوده من نیست
قربان شما من بروم سیدم آقا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

در حفظ نظام اصل سراسر که دروغ است
باقی که به پایین و به بالا همه دوغ است
آخوند در این عرصه که دارای نبوغ است
 او مرده خور است و سرش هر لحظه شلوغ است 
بر قول خودم امت والا کنم امضا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا


چل سال که با وعده کنم خر که شما را
الحق که بنازم به دو عالم که خدا را
وقتی که ببینم که چنین شور و صفا را
از معده خود در بدهم باد هوا را
آری که منم همنفسان صاحب فتوا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

تا کی که چنین مردم محنت زده خوابید
در ذلت و خواری همه در فکر سرابید
بر گردن خود روز وبه شب یوغ و طنابید
وقت است در آزادی میهن بشتابید
با دوز و کلک باز زده حقه که ملا
هر هفته دهم جان شما صیغه زیبا

یک گله خونخوار در این ملک شبانند
عمامه به سر روز و به شب نعره زنانند
بر روی لبان نام خدا قاتل جانند
پی در پی شان امت گوسفند روانند
نوشابه تحتانی دهم باز شما را
خود روز و به شب در بغل صیغه زیبا

مهدی یعقوبی


Friday, May 20, 2016

این امت نالنده ما عقل ندارد



این امت نالنده ما مغز ندارد
مشتی پهن انگار که در جمجمه دارد
هی بر سر و بر سینه زند اشک بریزد
افسار خودش را به الاغان بسپارد
هر گرگ که عمامه نهد روی سر خویش 
بع بع به لبانش که به گلخنده بر آرد
پر گشته که از گند و خرافات وجودش
بر قبر عربها همه بتخانه بکارد
ماتحت فقیهان بگذارد که سرش را
تا بوی بهشت هدیه مگر تا که بیارد
در کوچه و پسکوچه پی صیغه شب و روز
یا آلت مردانه خود را که بخارد
هنگام نمازش به پس شیخ دغلکار
در مسجد و محراب که حوری بشمارد
بر قبله آنکس وطنش کرد جنایت
با خفت و خواری برود سر بگذارد
از چاه خرافات بخواهد که به جمعه
بر میهن قحطی زده باران که ببارد
از عقل و خرد هیچ که در کله ندارد
بر چنبره جهل و جنون پا بفشارد

ایران وطنم دفتر آزادی خود را
با سرخی خونش همه باید بنگارد

مهدی یعقوبی


Sunday, May 15, 2016

یک نفر آمد که ناگاه از بهشت



یک نفر آمد که ناگاه از بهشت
پای تا سر ریش و پشم و روی زشت
مست و لایعقل دمادم از شراب
حرفهایش بی حساب و بی کتاب
بر سرش عمامه و دوشش عبا
مدرکش اندر خریت دکترا
گفتمش بعد از سلامی گرم و نرم
با رخی آمیخته با رنگ شرم :
ای فلان ابن فلان اندر جهان
گو کمی هم از شراب و حوریان
از بهشتی کاندر آن جا داشتی
روزگاری بس گوارا داشتی
خنده ای روی لبانش نقش بست
در کنار من به یا الله نشست
گفت همین اکنون که غلمان داشتم
کردمش تا در بدن جان داشتم
صورتش مانند گل های بهار
در میان باغهای پر انار
گفتمش غلمان کدامین صیغه ایست
معنی اش اصلا نمی دانم که چیست
چپ چپ اندر چشمهایم خیره شد
آسمانها در نگاهم تیره شد
گفت بی شک در جهنم می روی
طعمه افعی و ماران میشوی
معنی غلمان که یعنی بی خبر
نوجوانی خوشگل و آقا پسر
روی زانویت نشنید لخت و عور
پیکرش مانند مروارید و نور
زندگی آنجا فقط سکس است همه
روز و شب با حوریان در همهمه
مثل حیوان میخوری از مال مفت
با پریرویان کنارت جفت جفت
هر کرانش مفتی و ملا پر است
با شراب آتشین بر روی دست
در بهشت هرگز که جای عقل نیست
بی خرد در وسعتش باید که زیست
تا توانی در جهان بی عقل باش
هر کران بذر جهالت را بپاش
دین و عقل عالم که با هم جور نیست
در سیاهی های مذهب نور نیست
علم و دانش هر که دارد کافر است
ضد دین و دشمن پیغمبر است
روضه خوانی کن بزن توی سرت
خر بکن پیر و جوان بر منبرت
هی بنال از قصه های کربلا
پر بکن جیب خودت را از طلا
روز عاشورا که گل مالی بکن
کوچه و پسکوچه رمالی بکن
تا که درهای بهشتی وا شود
نانت اندر روغن و خرما شود

من تعجب کردم از گفتار او
آنهمه زشتی که در پندار او
گفتمش شیخا پشیمان گشته ام
کافر و بیدین و حیران گشته ام
فاحشه های بهشتی مال تو
من تهوع دارم از افعال تو
از بهشتت با دل و جان بگذرم
با خرد من در جهنم خوشترم


مهدی یعقوبی